مزرعه که درو شد کلاغ هم رفت...

بیچاره مترسک احساسش را به کسی سپرده بود

که برای نیازش، "تنهاییش" را پر کرده بود...

 

Image result for ‫مترسک تنها‬‎



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/۳ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

از پیرمردی پرسیدند چرا ناراحنی؟

گفت جاسیگاری ام شکست...

گفتند مگر چقدر قیمت داشت؟

گفت به قیمتش نیست، "تمام جوانی ام را در آن سوزاندم"

 

Image result for ‫جاسیگاری عاشقانه‬‎



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢٦ | ٦:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

قدم زدن در پیاده رو،

جای خالی تو را به رخم می کشد...

برای همین همیشه دوست داشتم

روی جدول ها راه بروم...! 




تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٥ | ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

تو ندگی آدم هایی هستند،

که مثل قطار شهربازی هستند...

ازشون لذت میبرین ولی به جایی نمیرسین...! 

نتیجه تصویری برای قطار عاشقانه



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/٧ | ٩:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

زندگی باید کرد، گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید در پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

 

نتیجه تصویری برای باران عاشقانه



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٩ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

دمشان گرم...

منظورم لاک پشت هاست...

انگار می دانند آخرش هیچی نیست،

که هیچ عجله ای ندارند...

 

Image result for ‫لاک پشت عاشقانه‬‎



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٥ | ٤:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

تنها مسافری که دلم بازگشتش را نمیخواهد

قاصدک ایست که آرزوی آمدن تو را در آن دمیدم...

تو برگرد...

قاصدک را چشمی در راه نیست...

تو را من چشم در راهم...

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٢ | ٧:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()






تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢٩ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

نقش یک درخت خشک را در زندگی بازی میکنم،

نمیدانم که باید چشم انتظار بهار باشم،

یا هیزم شکن پیر...

 

   



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٢٠ | ٤:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

جای خالی تو را با عروسکی پر میکنم

همانند توست مرا دوست ندارد

احساس ندارد

اما هرچه هست

دل شکستن بلد نیست...

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٤/۱۸ | ۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

میگویند زمان طلاست اما من چشیدم

دروغ میگویند، زمان آتش است

ثانیه به ثانیه اش میسوزاند

و تا به شعله ات نکشد، نمیگذرد...

 




تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٢٦ | ٩:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

من بودم، تو و یک عالمه حرف...

و ترازویی که سهم تو را در شعرهایم نشان میداد...

کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی یک آه چقدر وزن دارد...

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢ | ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

ما مثل دفترهای قدیمی کاهی بودیم، دو به دو به هم چسبیده...

هر کداممان را که می کندند، آن یکی هم بیرون میزد از زندگی...

حالا سیمی مان کردند که با رفتن دیگری کک مان هم نگزد!

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱۸ | ٧:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند...

و در آشکار از آنانی که دوستمان دارند غافلیم...

شاید این است دلیل تنهایی مان...

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢٦ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

راهی جز سقوط ندارد برگ پاییزی...

وقتی می داند درخت،

عشق برگ تازه ای در سر دارد...

 




تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٧ | ٥:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

بی احساس ترین فرد روی زمین میشوم وقتی...

تفریحت میشود بازی گرفتن قلب بی گناه من...

ماچ میکنم و میگذارم کنار دوستت هایم را...

تا ناتمام بماند پازل عشقی که سنگ بنایش دروغ بود...

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

دلتنگم نه دلتنگ تو...

دلتنگ اینکه یه روزی هوامو داشتی...

دلتنگ اینکه هر لحظه به یادم بودی...

دلتنگ هر دقیقه شنیدن صدات...

دلتنگ تا صبح بیدار موندنت، فقط به خاطر اینکه دل من گرفته...

دلتنگ اینکه اسممو سوالی صدا کنی...

دیدی؟ من که دلتنگ تو نیستم...

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٠ | ۸:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

همه جا هستی!

 در نوشته هایم، در خیالم، در دنیایم

 تنها جایی که باید باشی و ندارمت کنارم است...

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۳ | ٩:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

می گویند:

 خوش به حالت!

 از وقتی که رفته حتی خم به ابرو نیاوردی … !

 نمی دانند بعضی دردها

 کمر خم می کنند، نه ابـرو...! 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢۱ | ۸:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

در زندگی به هیچ کس اعتماد نکن

آیینه با تمام یک رنگیش

دست چپ و راست را

به تو اشتباه نشان می دهد...

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٤ | ٤:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

کابوس امشبم شده ای تو؛

دوم شخص مفردی که زمزمه ی دوستت دارم را در گوشم نجوا میکرد

و حال میگوید برو...

تک فعلی که هیچگاه انتظار شنیدن صیغه ی امرش را نداشتم!

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۳۱ | ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

بهترین قصه ی دنیا عشق است و بدترین آن عادت...

 اما بدتر از همه عادت به کسی است که روزی عاشقش بودی...

  



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۱٦ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

هوا بارانی ست ولی شیشه، چرا بخار نمیگیری؟

 نترس، رفت. دیگر اسمش را رویت نمی نویسم...

  



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۱٢ | ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

لغت نامه هاى دنیا را باید آتش زد.

 جلوى واژه ى نبودن نوشته اند : “ عدم حضور شخصى یا چیزى ” ؛ همین.

 چقدر نبودن تو را ساده فرض مى کنند...

  



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢٢ | ۳:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

چقدر کم توقع شده ام، نه آغوشت را می خواهم نه یک بوسه نه دیگر بودنت را...

 همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست...

 مرا به آرامش می رساند حتی اصطحکاک سایه هایمان کافیست...

  



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱٤ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

هیچ وقت نباید به اجبار خندید.

 گاهی باید تا نهایت آرامش گریه کرد...

 لبخند بعد از گریه،

از رنگین کمان بعد از باران هم زیباتره... 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱ | ٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

دوستی اتفاق است، جدایی رسم طبیعت، طبیعت زیباست

 نه به زیبایی حقیقت، حقیقت تلخ است، نه به تلخی جدایی،

 جدایی سخت است نه به تلخی “تنهایی”... 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٠ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

صبر کن آدم برفی...

 تو تازه متولد شده ای برای تمام شدن زود است...

 خوش به حالت! کسی هسـت تو را با محبت گـرم کند،

  تو را در حضورش ذوب کند...

 من اما ذوب می شوم، نه از گرمایی، نه با محبت...

 فقط از سرمای آدمیان...

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۱٥ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

روزگار، نبودنت را برایم دیکته می کند

و نمره ی من باز می شود... صفر!

هنوز نبودنت را یاد نگرفته ام...

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۱۱ | ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

آسانسوری شده ام تنها در برجی متروک

که سال هاست بهانه ای برای اوج گرفتن نداشته است

به خانه ام بیا خسته ام از این همه ایستادگی...

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٧ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

دلتنگم نه برای کسی از بی کسی...

خسته ام نه از تکاپو از در به دری...

نه دوستی، نه یادی، نه خاطره ی شیرینی!

تنهایم تنهاتر از آن سنگ کنار جاده اما مشتاقم،

مشتاق دیدار آنکس که صادقانه یادم کند...

  



تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

براى فراموش کردنت هرشب آرزوى آلزایمر مى کنم...

 خوش به حال تو...

 که وقتى “او” آمد، بدون هیچ دردسرى

 فراموشم کردى...

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢٦ | ۸:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

غمگینم...

 همانند پرنده ای که به دانه های روی تله خیره شد

 و به این فکر می کند که چگونه بمیرد؟

 گرسنه و آزاد، یا سیر و اسیر...؟

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ | ٩:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

در دفتر خاطراتم نوشتم رفیق زیباست، معلم دفتر رادید و گفت این رویاست،

  گفتم ای معلم از نوازش رفیق چه میدانی؟

 گفت درعالم رفاقت، رفیق همیشه تنهاست...

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ | ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد...

 فقط رفت بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد...

 فقط رفت... فقط رفت و من شنیدم که توی دلش گفت: راحت شدم...

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٤ | ٩:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

پارسال با او زیر باران قدم می زدم...

 امسال او را با دیگری زیر باران اشک های خودم می بینم...

 شاید باران پارسال اشک های کس دیگری بود... 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ | ٤:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

گاهى باید بغضت را بخورى و اشکت را تف کنى که مبادا دل کسى بلرزد...

 حتى درتنهایى خودت حق اشک ریختن ندارى

 چرا که قرمزى چشمهایت دل میشکند...! 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٠ | ۸:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

سخت ترین دو راهی، دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است.

 گاهی کامل فراموش می کنی

 و بعد می بینی که باید منتظر می‌ماندی

 و گاهی آنقدر منتظر می مانی

 تا وقتی که می فهمی زودتر از این‌ها باید فراموش می کردی...

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۳ | ۳:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

نمی دانم دوستش دارم یا نه؟!

 با هم قدم میزنیم.

 با هم میخوابیم.

 دلم که میگیرد، آغوشش را باز می کند و بر گونه هایم بوسه می زند.

 اما نمی دانم دوستش دارم یا نه؟!

 ” تنهاییم را ”

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢۸ | ٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

 من و تو شباهت های متفاوتی باهم داریم:

 هر دو شکستیم؛ تو قلب مرا، من غرورم را.

 هر دو رقصیدیم؛ تو با دیگری، من با سازهای تو.

 هر دو بازی کردیم؛ تو با من، من با سرنوشتم

 و در آخر هر دو پی بردیم.

 تو به “حماقت” من، من به “پست” بودن تو.

 آری، این شباهت های متفاوت هر روز آشکارتر می شود...

  



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ | ٧:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

همیشه همه توى بن بست زندگى برمیگردن سراغ عشق اولشون، اما چه سخته اون

 روزى که عشق اولت رفته باشه سراغ عشق اولش…

  



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٢ | ٦:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

کهنه فروش تو کوچمون داد میزد کهنه میخریم، وسایل شکسته، پاره پوره میخریم بی

 اختیار فریاد زدم قلب شکستمو میخری؟ گفت اگه

 ارزشی داشت کسی اونو نمیشکست... 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۸ | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

بی منطق ترین عضو بـدنم چشمهایم اند.

 می بینند که دیگر دوستم نداری

 اما هنوز تشنه دیدنت هستند...

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۳ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

اون لحظه که گفتی یکی بهتر از تورو پیدا کردم،‌ یاد اون روزایی افتادم که

 به صدتا بهتر از تو گفتم من بهترینو دارم...

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٥ | ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

هر جا دلت شکست قبل رفتن خودت جاروش کن تا هر ناکسی منت

 دستای زخمیشو رو سرت نذاره...

  



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱٢ | ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

به من می گفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر، میمیرم. باورم

 نمی شد. فقط یک امتحان ساده به او گفتم بمیر. سال هاست در

 تنهایی پژمرده ام. کاش امتحانش نمی کردم...

  



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٧ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

نگاهم کرد و پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد، در نگاهش هزاران شوق

 عشق را خواندم. نگاهم کرد، دل به او بستم. نگاهم کرد، اما بعد ها

 فهمیدم که فقط نگاهم می کرد! 

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ | ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()
  • آنک بات | پارس خودرو